خدایا سال سختی رو گذروندم

بیماری مامان و مرگ نا بهنگامش

خدایا به من تو ساعتهای پایانی سال

قدرت و توانایی مقابله با مشکلات رو بده

عزت نفسم رو حفظ کن

و به عزیزانم سلامتی و برکت بده

خدایا روح بابا مامان و فرهادم رو سرشار از لطف الهیت کن

به تمام دوستانم شادی و سلامتی عنایت کن

دوستان عزیزم امیدوارم سالی که در پیش رو داریم سال خوبی 

برای تک تک شما باشه

سبز باشید و بهاری

سال نو همگی شما پیشاپیش مبارک

امضا:مارال آرام

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:33 توسط مارال آرام |

سلام مامان 

امروز میدونی چه روزی هستش؟ 

امروز زادروز تو بانوی من هست 

بانوی من 

عشق من 

مامان تولدت مبارک 

امروز میرم سر خاکت 

وادی مردگان رفتگان .... 

مامانیادته وقتی من و فرهاد کوچیک بودیم 

شب عید بود 

ما نمی خوابیدیم 

برای که بخوابیم گفتی بچه ها اگه نخوابید  

عمو نوروز براتون هدیه نمی یاره 

من و فرهاد رفتیم به رختخوابمون 

فرهاد زود خوابید 

اما من به شوق دیدن عمو نوروز بیدار موندم 

یعنی الکی چشمامو بستم 

یکم بعد دیدم با دو تا هدیه اومدی بالا سرمون 

واسه من یه کالسکه زرد و قرمز با عروسکش 

و واسه فرهاد یه چرخ و فلک خوشگل زرد و قرمز اوردی 

صبح به فرهاد هیچی نگفتم 

ولی الان تو این لحظه اعتراف میکنم  

که تو عمو نوروز من بهار من و تنها شیرزن زندگی من هستی... 

خوش به حال خودم که یه عمو نوروز مهربون داشتم.... 

راستی هدیه امسالت به من چیه عمو نوروز ؟؟؟؟؟؟؟ 

امضاء:مارال آرام

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:31 توسط مارال آرام |

سلام مامان سلام بابایی 

این روزا بیشتر از روزهای دیگه دلم براتون تنگه 

احتیاج دارم که باشید و دلگرمی بهم بدید 

باشید و همفکری کنید 

آخ خ خ چقدر سردرد دارم 

نمی دونم چیکارکنم 

وسط خوشحالیم غمگینم 

وسط خنده گریه می کنم 

وسط ذوق کردنای دلم یه هو آشوب میشم 

مامان بابا کمکم کنید 

خواهش میکنم 

دخترتون مارال

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:4 توسط مارال آرام |

اینجا بدون تو هوا کم است!!! 

حالم بد است 

زندگی یک تراژدی پر ماتم است...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 16:33 توسط مارال آرام |

چیزی در من اتفاق می افتد! 

چیزی غریب 

مانند معجزه.. 

یا توهم سراب 

دریا را بالا می آورم 

ماهی گلی 

بر شن های تنهایی ام 

جان می دهد. 

زندگی بی رحم ترین  

شگفتانه اش را 

تبریک گفت!!! 

امضاء:مارال آرام یا تینا یا طرلان  

یا هر نامی که عمق جنونم را اعتراف کند!!!

+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 12:17 توسط مارال آرام |

میدانم که نه رویم سرخی انار دارد

نه دلخوشی مانده 

که چون پسته لبانم به خنده باز شود...

این هندوانه ها عطش دلتنگی هایم را سرد نمی کند!

بی تو همیشه یلداست...

تمام لحظه های خاموش من

طولانی و سرد....

آه مادر!

 

سروده علی رضاخانی

 

 

یادم باشد شب یلدا

مرخصی ماه را از خدا بگیرم

بیاورمش کنار همین کرسی

گره چارقدش را باز کنم

دل سیری نگاهش کنم

ببوسمش♥♥♥

نفسش بکشم♡♡♡

و بگویم مادر بیا 

با هم انار دانه کنیم

و تا می توانیم در این فرصت کوتاه

حرف های خوب بزنیم 

تو از من بپرسی دخترم حالت چطور است?

من مستقیم به چشم های تو نگاه کنم

و بگویم حالم خوب است!

وتو با بزرگواری حواست را پرت دروغ من کنی!

تا این یلدا را برایم کوتاهترین شب سال کنی...

(بانو نسرین بهجتی)

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:59 توسط مارال آرام |

گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهد

جز گپ ریز ریز با مادرم

هی من حرف بزنم

هی او چای تازه دم بریزد...

هی چای ام سرد بشود

هی دلم گرم...

آنجا که چای ات سرد می شود

و دلت گرم

"خانه مادر است"♥♥♥

(بانو نسرین بهجتی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:7 توسط مارال آرام |

 

کاش خدا به مادران

در گور خفته یک روز مرخصی میداد 

وقتی که دلت از زمان و زمین می گرفت 

تمام قرار هایت را لغو می کردی 

پیراهن کودکی هایت را در چمدانت می انداختی 

و به سویش پرمی گشودی... 

بانو نسرین بهجتی

+ نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 0:17 توسط مارال آرام |

سلام مامان 

وارد شهری شدم که هیچوقت بدون تونیومده بودم

شهری که توش به دنیا اومدی 

راه رفتی

بزرگ شدی

درس خوندی کار کردی

و ازدواج کردی...

مامانی بدون تو برام سخت بود 

یه بغض سمج مغزمو تسخیر کرده

مامان چقدر بدون تو احساس غربت دارم

حس می کنم بدون تو بی هویت و بی بناه هستم

به محله کودکیت رفتم

به کوچه ای که هم تو ازش خاطره داری هم من ...

هر دو تو کودکیمون تواون کوچه دویدیم بازی کردیم زمین خوردیم

مامان دلت برام تنگ نیست؟

من تک تک سلول های روح و جسم ام برات دلتنگه دلگیره...

بانو خانوم عزیز جان

قدم به خوابم بزار 

مامانی به امام زاده محله قدیمیتون رفتم و به یاد گذشته های شیرین 

کودکی خودت و خودم اشک ریختم...

اون روز مارال کوچولو و مریم شیطون تو اون محله غوغا کردن

مامانی با من قدم بزن تنهام نزار

احساس میکنم یه حس قوی به من میگه 

همش داری لبخند میزنی حالت خوبه خیلیییییییی خوب

برات خوشحالم که رها شدی آزادی و بی بند و زنجیر

بروازت مبارکباد مامانی

مامان یعنی یه روز من رها میشم

این دنیای جهنمی رو ترک می کنم...

حال وروزم خوش نیست اما تو بخند

دارم از غصه میمیرم اما تو رها باش

گرگ ها حمله کردن اما تو کبوتر باش

نازنینم تا آخرین لحظه عمرم فراموشت نمی کنم

امضاءء:دخترت

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 19:38 توسط مارال آرام |

امروز دقیقا یک ماه شده

 یک ماه از رفتنت

رفتنی که منو انداخت تو برزخ

مامانی نمی دونی بی تو چه حالی دارم

حتی خودمم واسه خودم غریبه هستم چه برسه بقیه...

از روزی که رفتی به طور احمقانه ای نفس می کشم

 راه میرم می خوابم میرم خرید

از همون مسیر هایی که تو می گذشتی

گل هاتو اب میدم آخه هر گلدون مزار تو هستش...

 عزیزم عشقم زندگی من چیکار کنم؟

کاش می شد

و به من می گفتی که چیکار کنم

 با این دردی که پیچیده تو قفسه سینم

 راه نفسمو بسته

حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم

انگاری همه برام بی هویت هستن...

مامان دلم برات تنگه خیلی هم تنگ...

فقط این روزا رو رد می کنم

بدون اشک و آه که به تو برسم فقط به تو .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:10 توسط مارال آرام |

مطالب قدیمی‌تر
 
y>