منم من بنده در بدر و آواره ات

که انگار روی دست های خودت هم مانده ام

به مانند یک جنس بنجل!!!

نمی دانی با من چکار کنی

گاهی وقت ها حس می کنم دیدنم خشمگینت می کند

از تو می ترسم خیلی هم می ترسم

از اینکه خشمت را بر سرم ببارانی

خدایا

دیگر نه رویایی مانده نه آرزویی

عزیزانم که نیمی رفته اند و نیمی مانده اند آن هم زخمی

اما خوب شکر که حداقل هوای آنها را داری

وقتی دختر بچه زشت و کوچکی بودم

فکر می کردم زندگی فوق العاده ای خواهم داشت

نمی دانستم که دیواری خواهم شد برای عزیزانم

کسانی که تکیه بر من می زنند که برایشان تا ابد می ایستم قسم می خورم

و رهگذران بی معرفتی که بر دیوار روحم چیزی می نویسند و می روند

بعضی هایشان باید می رفتند چرا که از حوالی دل من نبودند

دو دره باز بودند و مکار !!!

و بها رو تابستانی که آمدند بر زمستان وجودم خورشید آوردند

برف هایم که ذوب شد نفس که کشیدم بار بستند و بی خداحافظی دور شدند

آنها را نخواهم بخشید به همین شب های غم شب های مولایی قسم

نخواهم بخشید

دل شکستند آزارم دادند فریبم دادند

گریه ها کردم فریاد ها کشیدم چون حیوانی زخمی بی پناه بر خودم پیچیدم

اما....

آجر های باورم لق زده اند

امشب نه دعایی بر لبم آمد نه قرآنی بر سرم

خواب وجودم را در بر گرفته

نمی دانم خواب خفلت است یا فراموشی

به خودم فکر کردم

به رویاهای از هم پاشیده

باور های نابود شده

دلی که در من هزار تکه شد

و فریبکارانی که داغ بر دلم گذاشتند...

خدایا با تو سخن گفتم

حال تو می دانی و من

نه یارای گردنکشی دارم نه پای گریز

این من و این گردن از مو باریکترم

مرا به خاطر گستاخی هایم عفو کن و تطهیرم ده

چون گرد باد بر من بپیچ

یا مرا بالا نشین کن یا خاکستر

به قول شاعر:

 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

 

 

امضاء:مارال ارام

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 1:45 توسط مارال آرام |

 

 

گذشتم از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو می بینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غم و سختی
منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی

گذشتم از جلوی چشمام دارن رد میشن آهسته
تو رویام تو رو می بینم یه رویای پر از غصه
با چشمای پر از اشکم بهت راهو نشون دادم
خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم
تو آسون رد شدی رفتی تو کوران غم و سختی
منم رفتم پی کارم تو هم دنبال خوشبختی

کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد
کی بوده انقدر انقده راحت باعثش بود که خاطراتمون مرد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من می خوای
چه جوری میشه چه جوری می تونی می تونی با خودت کنار بیای

یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه
خزونه رفتنت انگار داره برگاشو می ریزه
یه جوری گریه می کردم که بارون بینشون گم بود
کاش این رویا از آغازش فقط خواب و توهم بود
یه جوری گریه می کردم که بارون بینشون گم بود
کاش این رویا از آغازش فقط خواب و توهم بود

کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد
کی بوده انقدر انقده راحت باعثش بود که خاطراتمون مرد
چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من می خوای
چه جوری میشه چه جوری می تونی می تونی با خودت کنار بیای...

واقعا چطوری لعنتی عزیزم!!!


خواننده: محسن یگانه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:7 توسط مارال آرام |

من شعر می نویسم

تو غزل بنواز

سنتور سقید رویا ها

سرود شکوفه های گیلاس

جامی بنوش با ستاره ها،

چرخی بزن در شالی های گیلان...

 می خواند خاطره ها بر سیم ها:

 کودکی ام رفت به خواب

 آرزو هایم به باد ...

سنتور دیوانه

مضراب های مست!

شراب نوشیده دستانت...

 بنواز

شاید بیدار شود خیالم

 پیدا شود کودکیم.

سنتوری

مست کن آسمان را...

امضاء:مارال آرام

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 10:4 توسط مارال آرام |

سلام دختر نداشته ام

 سلام تینای مامان

 تیتا جان لحظه های بدی را می گذرانم

ازآرزوهای بلند بالایم ردی نمانده

من مانده ام تعهد ها و روزهای دلتنگ کننده

دخترکم احساس می کنم خداوند مرا خلق کرد تا دیواری باشم برای بقیه!

 ببین عزیزکم خود خواه نیستم عاشقانه عزیزانم را دوست دارم

 اما خسته شدم باور کن حتی قدرت اشک ریختن هم ندارم نه فریادی نه قراری

  آرزوی داشتنت را فراموش کرده ام

اما یادت تمام قلبم را لبریز می کند

 دوستت دارم انقدر که می دانم حسادت همه را برانگیخته خواهم کرد.

تینا برایم دعا کن

 برایم از خدا صبوری بخواه تا بتوانم این روز ها را طی کنم

 تا زمانی که در بستر ابدیم به آرامش نداشته ام برسم...

امضاء:آرام

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 17:10 توسط مارال آرام |

روزهاي سختي را مي كذرانم

روحم سكوت كرده

او را از خود رانده و در ها را براي او هاي ديكر بسته ام

فرشته زندكي ام بال هايش زخمي شده

بختم كابوس شبانه ام شده

خدايا با من جه ميكني؟؟؟؟؟؟

امضاء:آرام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 17:55 توسط مارال آرام |

دشمن عزیزم!!!

قلب مورد نظرت ویران شده

لطفا به دنبال آشیانه ای دیگر باش....

امضاء:مارال آرام

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 11:23 توسط مارال آرام |

این آدمیزاد دو پا به چند دسته تقسیم میشن یکی از این دسته ها و به نظر من بدترینشون ادمایی هستند که نقش چرتکه رو بازی می کنند
آره چرتکه !!!!
فقط در حال حساب و کتاب هستند
اشتباه نکنید منظورم پول نیست بلکه این ادما از عابرو گرفته تا منافع خودشون رو چرتکه می ندازن و همیشه هم محق هستند
یعنی بعد کلی چرتکه اندازی انقد ادعای حق و حقوق می کنن و فکر می کنن مظلوم ترین ادمای رو زمین هستن الهیییی!...

چرتکه می ندازن توهین می کنن
چرتکه می ندازن خیانت می کنن
چرتکه می ندازن عابرو می برن
چرتکه می ندازن سر دارایی هات نقشه می کشن
چرتکه می ندازن ..............................
انقد مورد زیاده که گفتنشون وقت می گیره
همش در حال نقشه کشیدن هستند آرامش ندارن
و چون خودشون اینطورن باعث سلب ارامش بقیه می شن
دو رویی و زبان چرب و نرم هم از خصوصیات زشت و وقیح این افراده
به راحتی نقش بازی می کنند
هیچوقت خودشون نیستن کاش حدا قل خودشون بودن و با تمام این چرتکه اندازی هاشون یه چهره داشتن اگه بد هستند این بدی رو قبول کنند ولی یکی از لطفای چرتکه اندازی دو رو بودن هستش
این دسته از آدما جزو گرو های منفور در جامعه هستند
اما چه فایده دارای عزت و احترام در میان همه هستند اونم زیاد
آخه چرتکه اندازن!!!

 

امضاء:مارال آرام

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 9:22 توسط مارال آرام |

 
 
لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید

مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد

در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی

بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

 

(علیرضا آذر)

+ نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393ساعت 14:47 توسط مارال آرام |

گاهی دلم می خواهد
بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،...

کیستم،
اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،
فاصله ای هست،
فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم؟
سیدعلی صالحی
 
بابایی روزت مبارک یادت کوه صبر بر روی شانه هایم....
هرگز فراموش نمیشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 14:43 توسط مارال آرام |

به بهانه روز نبودنت
به ياد حرف هاي دو نفره
قول هاي مردانه
بحث هاي تند و تيز مان
به ياد عطرآغوشت
 رنگ بيراهن آبي ات...

بابا سلام
خسته نباشي
بابا
تشنه ام جرعه اي اب
خسته ام دستانت كجاست؟؟؟
بابا
شانه هايت كو؟
كمرم خميد
درد هايم انبار باروت است
ارزو هايم خاكستر ابر ها
بابا
اغوشت را مي خواهم
خواب هايم بريشان است
آه بابا
بابا اب داد
بابا نان داد. ...

امضاء:آرام
 
 
 
كوه ها
به اعتبار شانه هاي پدر ايستاده اند..
. بابا
دستانت را به من بده
بال پريدنم شكسته!
امضاء:آرام

 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:22 توسط مارال آرام |

مطالب قدیمی‌تر
 
y>