میدانم که رویم سرخی انار دارد

نه دلخوشی مانده 

که چون پسته لبانم به خنده باز شود...

این هندوانه ها عطش دلتنگی هایم را سرد نمی کند!

بی تو همیشه یلداست...

تمام لحظه های خاموش من

طولانی و سرد....

آه مادر!

 

سروده علی رضاخانی

 

 

یادم باشد شب یلدا

مرخصی ماه را از خدا بگیرم

بیاورمش کنار همین کرسی

گره چارقدش را باز کنم

دل سیری نگاهش کنم

ببوسمش♥♥♥

نفسش بکشم♡♡♡

و بگویم مادر بیا 

با هم انار دانه کنیم

و تا می توانیم در این فرصت کوتاه

حرف های خوب بزنیم 

تو از من بپرسی دخترم حالت چطور است?

من مستقیم به چشم های تو نگاه کنم

و بگویم حالم خوب است!

وتو با بزرگواری حواست را پرت دروغ من کنی!

تا این یلدا را برایم کوتاهترین شب سال کنی...

(بانو نسرین بهجتی)

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 20:59 توسط مارال آرام |

گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهد

جز گپ ریز ریز با مادرم

هی من حرف بزنم

هی او چای تازه دم بریزد...

هی چای ام سرد بشود

هی دلم گرم...

آنجا که چای ات سرد می شود

و دلت گرم

"خانه مادر است"♥♥♥

(بانو نسرین بهجتی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 21:7 توسط مارال آرام |

 

کاش خدا به مادران

در گور خفته یک روز مرخصی میداد 

وقتی که دلت از زمان و زمین می گرفت 

تمام قرار هایت را لغو می کردی 

پیراهن کودکی هایت را در چمدانت می انداختی 

و به سویش پرمی گشودی... 

بانو نسرین بهجتی

+ نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 0:17 توسط مارال آرام |

سلام مامان 

وارد شهری شدم که هیچوقت بدون تونیومده بودم

شهری که توش به دنیا اومدی 

راه رفتی

بزرگ شدی

درس خوندی کار کردی

و ازدواج کردی...

مامانی بدون تو برام سخت بود 

یه بغض سمج مغزمو تسخیر کرده

مامان چقدر بدون تو احساس غربت دارم

حس می کنم بدون تو بی هویت و بی بناه هستم

به محله کودکیت رفتم

به کوچه ای که هم تو ازش خاطره داری هم من ...

هر دو تو کودکیمون تواون کوچه دویدیم بازی کردیم زمین خوردیم

مامان دلت برام تنگ نیست؟

من تک تک سلول های روح و جسم ام برات دلتنگه دلگیره...

بانو خانوم عزیز جان

قدم به خوابم بزار 

مامانی به امام زاده محله قدیمیتون رفتم و به یاد گذشته های شیرین 

کودکی خودت و خودم اشک ریختم...

اون روز مارال کوچولو و مریم شیطون تو اون محله غوغا کردن

مامانی با من قدم بزن تنهام نزار

احساس میکنم یه حس قوی به من میگه 

همش داری لبخند میزنی حالت خوبه خیلیییییییی خوب

برات خوشحالم که رها شدی آزادی و بی بند و زنجیر

بروازت مبارکباد مامانی

مامان یعنی یه روز من رها میشم

این دنیای جهنمی رو ترک می کنم...

حال وروزم خوش نیست اما تو بخند

دارم از غصه میمیرم اما تو رها باش

گرگ ها حمله کردن اما تو کبوتر باش

نازنینم تا آخرین لحظه عمرم فراموشت نمی کنم

امضاءء:دخترت

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 19:38 توسط مارال آرام |

امروز دقیقا یک ماه شده

 یک ماه از رفتنت

رفتنی که منو انداخت تو برزخ

مامانی نمی دونی بی تو چه حالی دارم

حتی خودمم واسه خودم غریبه هستم چه برسه بقیه...

از روزی که رفتی به طور احمقانه ای نفس می کشم

 راه میرم می خوابم میرم خرید

از همون مسیر هایی که تو می گذشتی

گل هاتو اب میدم آخه هر گلدون مزار تو هستش...

 عزیزم عشقم زندگی من چیکار کنم؟

کاش می شد

و به من می گفتی که چیکار کنم

 با این دردی که پیچیده تو قفسه سینم

 راه نفسمو بسته

حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم

انگاری همه برام بی هویت هستن...

مامان دلم برات تنگه خیلی هم تنگ...

فقط این روزا رو رد می کنم

بدون اشک و آه که به تو برسم فقط به تو .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 20:10 توسط مارال آرام |

مادرم

نازنینم....

سرای تو

تنها گورستان ساکت نیست!

تمام گلدان های دنیا مزار توست.........

امضا:مارال آرام

مامان یادت عشقت نگاهت صدای مهربونت و داغت تا همیشه تو قلبم میمونه...

تا لحظه مرگم سوگوار نبودنت هستم

مامان دلم برات تنگ شده

دارم دق میام دلم داره می ترکه...

مامان دلم واسه بغلت تنگ شده

واسه نوازشت حرف زدنت ....

آخ مامان بی تو ...... 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 21:15 توسط مارال آرام |

اي واي مامان اي واي...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:42 توسط مارال آرام |

باز من آمدم تا برایت بنویسم و تو صبورانه گوش کنی

عروسکم حتی دیگر نمی دانم حالم چگونه است!

دلتنگم یا نا امید

خشمگینم یا متنفر

فقط می دانم غمگینم

و دلم فقط دیواری می خواهد از جنس سکوت...

و شب می خواهم و کم آرامش

لیوانی چای و کتابی برای خواندن.

وقتی رویاهایت فرو می ریزد و آرزوهایت آوار میشود

دیگر چیزی نمی خواهی

دیگر آرزو نمی کنی رویا نمی بافی

دلمشغولی هایت را دور می ریزی

میشوی رباط

و لیستی از برنامه های روزانه را انجام می دهی

لبخند نمی زنی

اشک نمی ریزی

عاشق نمی شوی....

تینای خوبم قشنگ ترین بهانه

گوشه دنج می خواهم

و لختی آسودگی خیال

تا خستگی هایم را از شانه هایم پایین بگذارم

ذهنم خالی شده از جمله از کلمه از حروف....

تینا جانم باز خواهم گشت به سویت منتظرم باش....

امضاء:مارال آرام

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 1:41 توسط مارال آرام |

سال ها پیش از این به من گفتی:
که مرا هیچ دوست میداری؟
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
                                               شاد و سر مست گفتمت: آری

باز دیروز جهد میکردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تورا گفتم
                                               که دگر دوستت نمی دارم

ذره های تنم فغان کردند
که خدا را، دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
                                           جز تو کامی ز کس نمی جوید

تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی، که مرا
                                         در دل و جان هوای دیگر نیست

لیک آرام ماندم و خاموش
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا طپش های دل نهان ماند،
                                       سینه ی خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز
که دلم کی ز مهر، خالی بود؟
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
                                       بر گل رنگ رنگ قالی بود
                                             
دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زانکه می دانم این حقیقت را
                                      که دگر دوستم..... نمی داری

 

بانو سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 17:6 توسط مارال آرام |

 

 

 

ای رفته ز دل رفته ز بر ،رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ،راست بگو !بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من آن نیم او مرده و من سایه اویم

من آن نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده از عشق شرر داشت

او در همه جا ،با همه کس ،در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر به  سر داشت

من آن نیم ،این دیده ی من سرد و خموش است

در دیده او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموز تر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری ،لب من این لب بی رنگ

دیریست که با خنده یی از عشق نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ،گور ویم بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

بانو سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 17:6 توسط مارال آرام |

مطالب قدیمی‌تر
 
y>